چرک نویس انقلابی ( خامنیسم )

فضل الله المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما

صدو بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر دلم
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

کاش می دانستم با مس وجود من چه کرده ای خمینی!. روزگاری که از این بچه تر بودم، اوایل روزهای دانشجوییم را می گویم، با خودم می گفتم این شور و حرارت انقلابی مقتضای سن و سالم است و وقتی کمی عاقلتر! شدم شاید به این روزهایم نیشخند بزنم.

بی دلیل هم نبود فکرم. می دیدم کسانی را که در زمان دانشجویشان پتانسیل  جریانات انقلابی بودند و بعد از اتمام درس و ورود به زندگی، دست از آن فضا برداشتند و  رویه ای محافظه کار را متناسب با زندگی شان پیش گرفتند. با خودم می گفتم « تو که از اینها انقلابی تر نیستی، روزی تو هم مثل آتشفشان خاموشی خواهد شد که سالها از آخرین فورانش گذشه، سرد و خاموش به گوشه ای شب می نشینی خاطراتت را برای زن و بچه ات تعریف می کنی، در حالی که تخمه ژاپنی می شکنی»

آه خمینی ... من هنوز تو را نشناخته ام!

من نفهمیدم که آن روز که در رگ و پی من رسوخ می کردی، آرام آرام و زمزمه گون در گوشم پیام حج می خواندی و من اشک می ریختم، منشور روحانیت می خواندی و من غصه دار می شم، خطبه منی تفسیر می کردی و من فریاد می کشیدم، داری کم کم پیامبرم می شوی. تنم گرم بود و نمی فهمیدم   تو داری می شوی خون در رگ و  استخوان اعضایم.  داری می شوی صدو بیست و چهار هزار و یکمین پیامبر دلم.

حالا هر چه می گذرد این آتشفشان خروشان نه تنها رو به خاموشی نرفته، بلکه روز به روز بر آتش درونش افزوده تر می شود.

گاه کسی در درونم نهیب می زند که « تا کی این روش و این مدل؟ نمی خواهی زندگی کنی؟ نمی خواهی  زندگی و ...» مدت اندکی راضی می شوم که سرپوش بگذارم بر دلم و چشمم را بر تو ببندم اما مگر می شود؟

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند        فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

خمینی!

زندگی نمی خواهم .... قدرت نمی خواهم ....  مکنت نمی خواهم ....خجالت هم می کشم شهادت بخواهم .... خودت میدانی چرا، یک بار که  خواستم از خجالت سرخم کردی ....  فقط بدان اینجا از قفس هم برایم تنگ تر است.

بگو تکلیف من چیست؟