چرک نویس انقلابی ( خامنیسم )

فضل الله المجاهدین على القاعدین اجرا عظیما

برگی از دفتر یاداشت روزانه
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠   کلمات کلیدی:

صبح تا پایان ساعت اداری طبق معمول هر روز مراجعه کننده مردمی داشتیم. نقطه مشترک تمامشان  کلاهبرداری شرکت های باغشهر یا مسکن ساز از آنهاست. بین مراجعه کننده ها زنی بود که برای سرمایه گذاری در شرکت صادق سازان به امید اینکه مالک سرپناهی برای فرزندان یتیمش شود، ناچار شده بود کلیه اش را بفروشد و حالا پس از چند سال دوندگی شرکت مزبور خشتی روی خشت برایشان نگذاشته. از طرف دیگر صاحب خانه ای که در آن به صورت اجاره ساکن هستند به علت پرداخت نشدن  اجاره اش به زن بیچاره برای تخلیه فشار وارد می کند... بعد از شنیدن درد و دل این زن حالم بد می شود ... سردرد شدید میگرنی که مدتی است دچارش شده ام تمام وجودم را تسخیر می کند ... یک زن آن هم با یک کلیه در بدن همراه 3 بچه یتیم بی سرپناه در این شهر گرگ صفت ... خسته وارد اتاق قاسمی می شوم و ماجرا را برایش شرح می دهم، آه از نهادش بلند می شود ...

وقت اداری هم که تمام می شود اما هنوز کار برای انجام دادن داریم. سرکشی از چند نقطه از شهر ... رفتن به چند منطقه محروم ...

ساعت 12 شب به فرمانداری بر می گردیم  ... حاجی (قاسمی) سرش را روی میز گذاشته، چرت می زند ... موهایش آشفته و پریشان است. فرشید همانطور که روی صندلی نشسته سرش را به دیوار تکیه می دهد و چشمانش را می بندد، خستگی از چهره اش فریاد می زند  ...  ناگهان موبایل قاسمی زنگ می خورد ... حاجی به لری تیکه ای نثار خروس بی محل می کند ... البته به شوخی ... و طبق معمول صدا را روی اسپیکر می گذارد تا من و فرشید هم مطلع باشیم ... یکی از اهالی محله ریاستی است ... کوچه 24 ... قاسمی گرم تحویلش می گیرد ... گلایه می کند که شرکت گاز کوچه محله را کنده و همانطور رها کرده هرچه هم از طریق اداره گاز پیگیری می کنند تا بحال جوابی نداده اند ... منتظر جواب قاسمی هستم ... مطمئنم که با این حال روز خسته  به طرف قول می دهد که فردا اول وقت رسیدگی می شود، امّا حدسم اشتباه است ... قاسمی به طرف می گوید که همانجا باشید دارم می آیم ... طرف باورش نمی شود و از قاسمی م یخواهد حرفش را دوباره تکرار کند ... ... چرت از چشمان من و فرشید پرید ... زیر چشمی به هم نگاه می کنیم ... کار کردن با قاسمی واقعا سخت است ... ادم حس می کند باید از آهن ساخته شده باشد ...

هوا بارانی است، کوچه شیب بسیار تندی دارد، وسط کوچه را کنده اند و همین باعث شده زندگی مردم فلج شود. حتی ماشین حمل زباله شهرداری هم 2 هفته است نتوانسته بالا بیاید و بوی تعفن مشام را آزار می دهد. سه نفری به محل می رسیم. مردم میان کوچه زیر باران منتظر فرماندارند. وقتی آنجا می رسیم دهانشان از تعجب وامانده است و دارند پچ پچ می کنند.

 وضعیت را از نزدیک می بینیم ... واقعا مردم حق دارند ... عبور و مرور بسیار سخت شده، چند نفر توی چاله افتاده اند، اب اشامیدنی منطقه هم به علت این کانال کشی ها به مشکل برخورده و ترکیده ...

 1 نیمه شب شده است ...قاسمی  شماره شهردار منطقه را می گیرد ... خواب بود ... قاسمی طوری روی سر بیچاره داد زد و توبیخش کرد که اگر من بودم تا آخر عمر درست خوابم نمی برد. شهردار را الزام می کند که همین الان باید مقدمه حل مشکل مردم را فراهم کند و یکی از معاونینش را اجبار می کند همین نصفه شب باید بیاید و وضعیت را برسی و ظرف 48 ساعت مشکل را حل کند ... این جمله اش را یادم نم یرود " فقط بلدید برای قصرالدشتی ها و معالی آبادی ها کار کنید؟ شما از این مردم حقوق می گیرید و عزت دارید "... مردم دائم دعا می کنند ... صلوات می فرستند ... مطمئنم امشب را هرگز از خاطر نخواهند برد ...

...

دلم خوش است که الان به خانه می رویم. اما زهی خیال باطل. قاسمی به راننده می گوید تمامی محله را باید بگردیم ... کوچه به کوچه ... باید ببینم جاهای دیگر را کنده اند یا نه .. مردم مشکلی نداشته باشند ...

ساعت 3 است. خسته و کوفته به خانه رسیده ام. از فرط خستگی سراغ شام را هم نمی گیرم ... کنار بخاری دراز میکشم ... چشمانم گرم می شود که ناگهان مثل مرغ سر کنده از خواب می پرم ... باز کابوس ... تپش قلبم شدید می شود ... و به سختی نفس میکشم ... انگار که توی کوره افتاده باشم ... پاهایم یاری حرکت نمی دهد ... با زحمت سر یخچال می روم تا  آرام بخش بخورم ... آرام بخش هایی که هیچگاه نتوانستند روح پر تلاطم و پر زخمم را آرام کنند ... همین حین کریم (برادرم) از اتاقش بیرون می آید ... سلام سردی تحویلم می دهد

-      -  تازه میای؟

-       -  اره

-      -  چه خبر

-       - سلامتی

-      -  معلومه که سلامتی نیست!

-       - چرا؟

-      -  امروز ... رو دیدم . گفت که داری تو ستاد مشایی کار می کنی! درسته؟

-      -  بی خیال تو رو خدا

-       کریم امّا با تشر ادامه می دهد:

-       - درسته؟ آخه این کارا چیه داری می کنی؟ عاقبت این سیاسی کاری ها میدونی به کجا ختم میشه؟ دست بردار. ان ها منحرفن، ‌رفتی تو دار و دسته منحرفین؟ به چه قیمتی؟

-       ...

-       تپش قلبم امان دفاع کردن را گرفته ... دیگر از این همه تهمت و غیبت که حالا برای برادرم هم گفته اند، خسته شده ام ... توی خانه خودم هم در امان نیستم ... کارشان را به خانواده ام کشانده اند ... همین چند روز پیش بود که من و فرشید را به جرم اینکه بی بی سی از وبلاگ هایمان  تحلیل ارائه داده  همسو با انگلیس  شناسایی کردند و علیه مان مطلب زدند و تبدیل به یک موج رسانه اش کردند و حالا یک برچسب جدید ... مسئول ستاد انتخاباتی مشایی ... ترجیح می دهم اینجا هم سکوت کنم، ‌یعنی نای جواب دادن نداشتم ...  به  کریم حق می دهم ... نمیدانم آن از خدابی خبر چه گفته که اینهمه آشفته اش کرده ...  حق دارد روی کارها و فعالیت هایم حساس باشد ... می گذارم خوب خودش را تخلیه کند و برود ...

-       دراز می کشم ... درد در تمام بدنم می دود ... خوابم نمی برد ... آرام بخش هم تاثیری ندارد ... جای تمام زخم هایم می سوزد ... زخم هایی که تار و پودم را به هم ریخته اند ... زخم هایی که همیشه وفادارترین رفیقانم بوده اند ... الحمدالله علی کل نعمه و بلائه ...

قسمتی از دفتر یاداشت  روزانه ام